X
تبلیغات
نماشا
رایتل
یکشنبه 25 مرداد‌ماه سال 1388 @ 09:09 ب.ظ

نظریه های هوش کلاسیک

چکیده

این مقاله نگاهی دارد به پدیده هوش که بارزترین فعالیت قوای ذهنی بشر است و قدرت سازگاری او با محیط را فراهم می‌آورد. واژه هوش کیفیت پدیده خاصی را که دارای حالت انتزاعی بوده و قابل رویت نیست بیان می‌کند به عبارت دیگر هوش واژه‌ای است که برای نشان دادن یک متغیر غیرحسی که تنها از طریق خواص آن قابل تفسیر است به کار می‌رود. نظریه‌های مختلفی در زمینه‌ی هوش ارائه شده است که در یک تقسیم بندی کلی به چهار نظریه روانسنجی، عصبی ـ زیستی، نظریه‌ رشدی هوش و نظریه پردازش اطلاعات تقسیم می‌شوند. در این مقاله سعی شده است که هر کدام از این نظریه‌ها توضیح داده شود و انتقادات وارد بر آنها ذکر گردد. همچنین به نقش وراثت، محیط و گذر زمان در هوش اشاره شده است.

کلید واژه‌ها: هوش، نظریه‌های هوش، محیط، وراثت، خلاقیت، یادگیری، آزمونهای هوش

مشکل تعریف هوش[1]

معمولاً دو دلیل عمده برای اینکه چرا یک تعریف جامع از هوش که مورد اتفاق همه روانشناسان باشد ارائه نشده است وجود دارد.

1ـ تعریف یک مفهوم انتزاعی[2] که مستقیماً قابل احساس نیست، آسان نخواهد بود و این مشکل به مبحث هوش محدود نمی‌شود. هنوز در روانشناسی معاصر برای مفاهیمی از قبیل انگیزه[3]، غریزه[4]، اضطراب[5] و شخصیت[6] تعاریف کاملاً دقیقی بیان نشده است (اسکوئیلر، 1372، ص 10)

2ـ مشکل دیگر در تعریف هوش وابستگی این مفهوم با فرهنگ جامعه است. مثلاً در یونان باستان توانایی افراد در سخنوری شاخص هوش به شمار می‌رفت. در میان برخی از قبایل آفریقای جنوبی فرد باهوش کسی است که در شکار حیوانات مهارت و جسارت فراوان نشان دهد، در حالی که همین فرد ممکن است در دیگر نقاط جهان فردی عقب مانده تلقی گردد (همان منبع)

البته مشکلی که در تعریف هوش وجود دارد بیشتر یک تعریف آکادمیک است و بیشتر در بحث‌های نظری و کتابهای درسی و کلاسهای دانشگاهی مطرح می‌شود و روانشناسان در عمل با آن روبرو نمی‌شوند.

تعریف هوش

با وجود همه‌ی مشکلاتی که برای تعریف هوش وجود دارد روانشناسان هر کدام تعاریفی از هوش ارائه کرده‌‌اند که به تعدادی از این تعاریف اشاره می‌شود.

وکسلر[7]: هوش، ظرفیت هدفمند عمل کردن، منطقی اندیشیدن و برخورد موثر با محیط اطراف است (ابدر، 82، ص 30).

ترمن[8]: هوش توانایی تحمل تفکر انتزاعی است (همان، ص 30).

ابینگهاوس[9]: هوش عبارت از قدرت ترکیب است (شریعتمداری، 85، ص 421).

پیاژه[10]: هوش عبارتست از حالت تعادلی که کلیه استعدادهای سازشی پی در پی از نوع حسی و حرکتی و نیروهای اکتسابی و شناختی و همچنین کلیه تبادلات جذبی و انطباقی که بین جسم و محیط صورت می‌گیرد، بدان گرایش پیدا می‌کند (پیاژه، 68، ص 37).

بیشتر تعاریف ارائه شده از هوش را در یک تقسیم بندی کلی می‌توان به سه گروه تعریف عملی[11]، تحلیلی[12] و عملیاتی[13] تقسیم کرد.

ثرندایک[14] فعالیتهای مختلف ذهن را یادگیری، استدلال منطقی و حافظه نام نهاد و بر این اساس او به وجود سه نوع هوش انتزاعی[15]، هوش مکانیکی[16] و هوش اجتماعی معتقد بود. از نظر وی توانایی برای فهم و کاربرد صحیح مفاهیم انتزاعی و سمبلها، هوش انتزاعی را تشکیل می‌دهد.توانایی فهم، ابداع و کاربرد صحیح مکانیزمها، هوش مکانیکی را به وجود می‌آورد.استعداد معقول و مستدل در روابط انسانی و امور اجتماعی، هوش اجتماعی را تشکیل می‌دهد (شمس اسفند آباد، 85، ص 30).

در تعاریف تحلیلی هوش را به بخشهای تشکیل دهنده‌ی آن تقسیم و هر یک از این بخشها را به طور جداگانه در تعریف وارد می‌کنند. مانند تعریفی که از وکسلر ارائه شد.

در تعاریف عملیاتی، هوش پدیده‌ای است که از طریق آزمونهای هوشی سنجیده می‌شود (همان، ص 31).

عناصری از هوش وجود دارد که مورد اتفاق غالب پژوهشگران است(اسکوئیلر، 72، ص11). این عناصرعبارتند از:

1ـ توانایی پرداختن به امور انتزاعی: افراد باهوش یبشتر با امور انتزاعی سر و کار دارند تا امور عینی

2ـ توانایی حل مسائل: یعنی توانایی پرداختن به امور جدید، نه فقط دادن پاسخهای از قبل آموخته شده به موقعیت‌های آشنا

3ـ توانایی یادگیری: به ویژه یادگیری انتزاعیات و نیز توانایی استفاده از آنها.

علاوه بر موارد ذکر شده عناصر دیگری نیز ذکر می‌شود

1ـ توانایی سازش و انطباق با محیط

2ـ توانایی سازمان بخشیدن به اطلاعات

تأثیر محیط بر هوش

محیط غنی همواره سبب افزایش و محیط محروم سبب کاهش بهره هوشی کودک خواهد شد. لیکن محیط‌های یکسان در زمینه‌های مختلف ژنتیکی اثرات ثابتی ندارند.مثلاً محیط غنی بر کسی که محدوده ژنتیکی خوبی دارد اثر فوق العاده خوبی می‌گذارد ولی بر کسی که محدوده ژنتیکی ضعیفی دارد اثر چندانی ندارد. پس هر چه زمینه ارثی هوش بیشتر باشد تغییر کیفیت محیط، بیشتر بر آن اثر خواهد گذاشت (اسکوئیلر، 1372، ص 32).

 نقش توارث در هوش

یکی از مهمترین مسایل در مورد هوش ارتباط آن با توارث و محیط است. تحقیقات در این زمینه نقش وراثت در انتقال پدیده هوش را کاملاً نشان می‌دهند. مثلاً هوشبهر دوقلوهای یکسان حدود 90 درصد است (اسفندآباد، 1385، ص 36). دلیل اینکه هوش صددرصد ارثی نیست این است که ضریب همبستگی بین دوقلوهای همسان از 1+ کمتر است، ولی با این حال این همبستگی در حد خیلی بالایی قرار دارد که نشانگر نقش مهم وراثت بر هوش است (اسکوئیلر، 1372، ص 26).

نقش زمان بر هوش

هر چه قدر سن افزایش پیدا کند سرعت رشد فکری بیشتر می شود. انسان در حدود 4 سالگی 5 درصد هوش بزرگسالی و در هشت سالگی 80 درصد هوش بزرگسالی را کسب می‌کند. با بالا رفتن سن،دامنه نوسان کمتر و در نتیجه تأثیر محیط کمتر می‌شود. بنابراین محیط غنی و مناسب در سالهای اولیه زندگی اهمیت بیشتری دارد (اسکوئیلر، 1372، ص 33).

تاریخچه توجه به هوش و نظریه‌های مربوط به آن

مطالعه نوشته‌های فلاسفه و دانشمندان قدیم نشان می‌دهد که انسان حتی از گذشته‌های بسیار دور از تفاوتهای فردی آگاه بوده است. چنانکه افلاطون در کتاب جمهوریت، تفاوتهای فردی انسانها را مورد توجه قرار داده و گفته است «اشخاص به طور کاملاً یکسان به دنیا نمی‌آیند، بلکه از نظر استعدادهای طبیعی با یکدیگر تفاوت دارند، یک شخص برای نوع خاصی از شغل و دیگری برای شغلی دیگر مناسب است» (پاشا شریفی، 81، ص 2).

در قرون وسطی تعمیمهای فلسفی در رابطه با ماهیت ذهن عمدتاً به طور نظری انجام می‌گرفت و روشهای تجربی در مشاهده و سنجش رفتار به کار بسته نمی شد. در این زمان روانشناسی قوای ذهنی[17] که توسط سنت آگوستین[18] و سنت توماس آکیناس[19] مطرح شده بود بر نظام آموزشی آن عصر حاکم بود. براساس این نظریه، حافظه، تخیل و اراده عناصر اساسی ذهن به شمار می‌روند و پرورش این قوا موجب می‌شود که انسان در همه زمینه‌ها مهارت لازم را کسب کند (همان، ص 2).

بیشتر بحثهایی که درباره‌ی ساختمان و ماهیت هوش انجام گرفته است عمدتاً بر محور چهار نظریه زیر استوار است (همان، ص 20).

1ـ نظریه روانسنجی

2ـ نظریه عصبی ـ زیستی هوش

3ـ نظریه رشدی هوش

4ـ نظریه شناختی و پردازش اطلاعات

نظریه روانسنجی

قدیمی‌ترین دیدگاه مربوط به هوش دیدگاه روانسنجی[20] است. این دیدگاه با اندازه گیری کارکردهای روانشناختی سر و کار دارد (سیف، 86، ص 579). نظریه روانسنجی بر این فرضیه مبتنی است که هوش یک سازه[21] است و از این نظر بین افراد تفاوتهایی وجود دارد. چنانکه ثرندایک روانشناس معروف آمریکایی در تأکید بر روانسنجی می‌گوید «اگر چیزی وجود داشته باشد، مقادیر مختلفی به خود می‌گیرد و هر آنچه که مقادیر مختلفی به خود بگیرد قابل اندازه‌گیری است» (پاشا شریفی، 81، ص 20). طرفداران روانسنجی برای سنجش هوش و تواناییهای ذهنی از آزمونها استفاده می‌کنند و تواناییهای ذهنی را به صورت کمی توصیف می‌کنند (همان، ص 20).

گرایش به اندازه گیری تواناییهای انسان در قرن نوزدهم با مطالعات فرانسیس گالتون[22] به وجود آمد. تلاش گالتون در جمع‌آوری اطلاعات در مورد هوش برای انجام مطالعات منظم در این زمینه، تا حد زیادی بر تکوین و شکل‌گیری رویکرد روانسنجی موثر بوده است (کدیور، 85، ص 39). جیمز مک کین کتل[23] سعی کرد آزمونهای گالتون را در تعلیم و تربیت به کار گیرد. بیشتر این آزمونها فرآیندهای ساده روانی را اندازه می‌گرفت ولی نمی‌توانست خصوصیات پیچیده روانشناختی را اندازه‌گیری کند. او اصطلاح «آزمون ذهنی» برای اولین بار به کار برد (همان، ص40).

آلفرد بینه[24] و همکارش سیمون[25] آزمونهای هوشی جدیدی را در ابتدای قرن بیستم تدوین کردند و در اختیار آموزش و پرورش فرانسه قرار دادند. آزمون بینه به زبانهای مختلف ترجمه شده است و ترجمه انگلیسی آن به وسیله ترمن و همکارانش در دانشگاه استنفورد به نام آزمونهای استنفورد ـ بینه[26] شهرت یافت و در سال 1916 منتشر شد. اصطلاح هوشبهر[27] (IQ) برای اولین بار توسط ترمن به کار برده شد (همان، ص 42). اگر چه در حال حاضر انتقاداتی را بر این آزمونها، به ویژه بر اعتبار آنها وارد می‌کنند اما تا زمانی که گزینش وجود دارد یکی از وسایل مفید، عینی و مؤثر برای انتخاب افراد در زمینه‌های مختلف هستند و چاره‌ای جز کاربرد آنها نیست (اسکوئیلر، 72، ص 79).

از جمله روانشناسان مربوط به دیدگاه روانسنجی، می‌توان چارلز اسپیرمن[28]، لوئیز ترستون[29]، جی، پی گیلفورد[30] و کتل را نام برد، که سعی خواهد شد نظریه هر کدام به اختصار توضیح داده شود و در پایان هر نظریه انتقادهای وارد بر آن نیز ذکر شود.

نظریه دو عاملی اسپیرمن

اسپیرمن روانشناس انگلیسی را می‌توان مبتکر روانسنجی به شمار آورد. وی در سال 1904 با انتشار مقاله‌ای تحت عنوان «هوش کلی[31]» این پرسش را مطرح کرد که «چرا بین تواناییهای مختلف آدمی همبستگی وجود دارد یا به عبارتی چرا کسانی که در یک کار استعداد خوبی دارند در کارهای دیگر نیز شایستگی از خود نشان می‌دهند و افرادی که در یک زمینه توانایی اندک دارند اغلب در سایر زمینه‌ها هم کم توان هستند.» وی با انجام تحقیقات گسترده به این نتیجه رسید که بین نمره‌های آزمودنیها در آزمونهای مختلف همبستگی وجود دارد. او از همبستگیهای مثبت نتیجه گرفت که یک عامل کلی یا عمومی وجود دارد که برای موفقیت در همه زمینه‌ها شرط لازم است. او این عامل را عامل کلی (g) نامید (پاشا شریفی، 81، ص 420).

اسپیرمن متوجه این نکته شد که همبستگی بین نتایج آزمونها کامل (1+) نیست بنابراین چنین نتیجه گرفت که علاوه بر عامل g عوامل دیگری نیز وجود دارند که وی آنها را عاملهای  یا عاملهای اختصاصی نام نهاد (پاشا شریفی، 81، ص 42). عامل g برای پیشرفت در همه زمینه‌ها لازم است و عامل s برای زمینه‌های خاص. به عنوان مثال توانایی لازم برای موفقیت در آزمون ریاضی مستلزم وجو عامل g بعلاوه یک عامل اختصاصی (s) مربوط به ریاضی است (همان، 49). موفقیت اسپیرمن در این راه باعث ابداع نوعی فن آوری موسوم به تحلیل عوامل[32] که میزان همبستگی بین عملکردهای فرد در تکالیف مختلف را مشخص می‌کند (اسدورو، 84، ص 355).

انتقادهای وارد بر نظریه دو عاملی اسپیرمن

اگر چه اسپیرمن در نظریه خود از دو عامل در هوش بحث می‌کند اما بیشترین تأکید وی بر عامل g است. مقصود وی از هوش هم عمدتاً همین عامل بود و برخلاف آنچه که اعتقاد داشت که هوش از تواناییهای خاص و جداگانه تشکیل شده است به تواناییهای دیگر کمتر اهمیت می‌داد (پاشا شریفی، 81، ص 43). انتقاد دیگری که از نظریه اسپیرمن می‌شود انتقاد گیلفورد از آن است که به عقیده وی در نظریه اسپیرمن اهمیت تفکر منطقی بیش از حد مورد تأکید قرار گرفته است. در نتیجه به تفکر و خلاقیت کمتر بها داده شده است (همان، ص 43).

نظریه تواناییهای ذهنی اولیه ترستون

ترستون نظریه خود را در سال 1938 مطرح کرد که نظریه دو عاملی اسپیرمن را زیر سوال می‌برد، چرا که او به وجود عامل کلی (g) اعتقاد نداشت، بلکه معتقد بود که هوش از تواناییهای خاص و جداگانه تشکیل شده است (پاشا شریفی، 81، ص 43). ترستون نیز مانند اسپیرمن برای تعیین ماهیت هوش از روش تحلیل عوامل استفاده کرد و اعتقاد داشت که اگر چه همبستگی نمرات به دست آمده از آزمونهای مختلف که هر کدام یک جنبه از تواناییهای اولیه ذهن را می‌سنجیدند نسبتاً بالا بود، اما این همبستگی آن قدر نبود که بتوان یک عامل هوش عمومی زیربنایی استنباط کرد (اسدورو، 84، ص 357). او به این نتیجه رسید که هوش از هفت عامل که آنها را تواناییهای ذهنی اولیه نامید تشکیل شده است که عبارتند از (سیف، 85، ص 580):

1ـ توانایی کلامی: توانایی شخص در درک معنا و مفهوم کلمات و جمله‌ها، طبقه‌بندی مفاهیم کلامی و درک روابط بین کلمات.

2ـ روانی یا سیالی کلامی: یادآوری سریع کلمات از روی برخی نشانه‌ها. مثلاً ساختن سریع کلمات بامعنا از حروف در هم ریخته.

3ـ توانایی عددی: یعنی استعداد شخص برای کار کردن با اعداد و انجام محاسبات لازم در مورد آنها و حل مسائل عددی.

4ـ درک فضایی: توانایی تجسم دیداری اشکال دو یا سه بعدی هنگامی که جهت آنها نیز تغییر پیدا می‌کند.

5ـ سرعت ادراکی: توانایی تشخیص جزئیات دیداری و تفاوتها و شباهتهای بین شکلها به سرعت.

6ـ حافظه: توانایی حفظ کردن کلمات، اعداد، حروف و غیره و همچنین بازشناسی و یادآوری آنها.

7ـ استدلال: توانایی استدلال قیاسی و استقرایی

ترستون در اثبات ادعای خود مبنی بر اینکه یک عامل خاص می‌تواند بدون عامل کلی (g) مربوط به آن وجود داشته باشد شواهدی ارائه می‌دهد و آن اینکه در میان بعضی از افراد عقب مانده ذهنی که در اصطلاح به آنها «کودنهای دانشمند» گفته می‌شود، افرادی یافت می‌شوند که یکی از تواناییهای آنها به گونه‌ای افراطی رشد می‌کند، در صورتی که تواناییهای ذهنی آنها در سایر زمینه‌ها پایین است یا به عبارتی عامل g در آنها بسیار کم است (پاشا شریفی، 82، ص 44).

انتقاد وارد بر نظریه ترستون

پژوهشهای اخیر نشان داده‌اند که بین عاملهای مطرح شده توسط ترستون همبستگی بالایی وجود دارد و این یافته‌ها بیانگر آن است که عاملهای مطرح شده توسط ترستون کاملاً از هم مستقل نیستند و در سرتاسر این هفت توایی اولیه، عامل g نیز حضور دارد (همان، ص 64).

نظریه ساخت ذهنی گیلفورد

نظریه گیلفورد که به الگو یا مدل ساخت ذهنی شهرت دارد، عامل (g) را چه به عنوان یک عامل کلی و بنیادی و چه به عنوان عاملی که بتواند به عوامل دیگر تقسیم شود قبول نداشت (پاشا شریفی، 82، ص 60).

گیلفورد معتقد بود که هوش از سه بخش یا سه طبقه اصلی به نامهای عملیات، محتوا و فرآورده و تعدادی خرده طبقه تشکیل شده است که کنش آنها با همدیگر 120 عامل را به وجود می‌آورد (سیف، 85، ص 580).

عملیات: به فرآیندهای مهم ذهنی که شخص انجام می‌دهد و شامل فعالیتهای زیر است.

الف) شناخت: یعنی دانستن و کشف کردن یا آگاه شدن

ب) حافظه و یادآوری: بازیابی از خزانه دانش

ج) تفکر واگرا: تولید پاسخهای چندگانه

د) تفکر همگرا: رسیدن به یک پاسخ واحد قابل قبول

هـ) ارزشیابی: داوری درباره‌ی خوبی، درستی یا مفید بودن امور

محتوا: مواردی که عملیات روی آنها انجام می‌گیرد.محتوا می‌تواند به گونه‌های مختلف زیر باشد:

الف) شکلی یا دیداری. اطلاعات عینی یا ملموس، مانند تصاویر ذهنی

ب) نمادی. اطلاعاتی که قالب دلخواهی دارند، مانند اعداد

ج) معنایی. اطلاعاتی که به شکل معنی کلمات هستند

د) رفتاری. اطلاعات غیر کلامی موجود در تعامل آدمی، مانند هیجان

فرآورده: انجام عملیات بر روی محتوا فرآورده یا محصول را به بار می‌آورد و شامل موارد زیر است:

الف) واحدها. ماده‌های منفرد و مجزای اطلاعات

ب) طبقات. مجموعه ماده‌هایی که طبق ویژگیهای مشترک‌شان دسته بندی شده‌اند

ج) روابط. پیوند بین ماده‌های اطلاعاتی

د) نظامها. سازه‌های اطلاعاتی

هـ) تغییرات. دگرگونی اطلاعات

و) تلویحات. برون یابی یا پش بینی براساس اطلاعات

گیلفورد سرانجام با گسترش نظریه خود 150 عامل برای هوش مطرح کرد و مهمترین دستاورد وی ارائه مفهوم تفکر واگراست که تا آن زمان چندان مورد توجه نبود. او با مطرح کردن این عامل راه را برای مطالعه استدلال، آفرینندگی، تفکر انتقادی و حل مسأله هموار کرد (شریفی، 84، ص 4).

انتقاد وارد بر نظریه گیلفورد

انتقادی که از نظریه گیلفورد می‌شود این است که کاربردهای عملی و نظریه 150 عامل پیشنهادی هنوز مشخص نیست و این نظریه در تدوین آزمونهای روانی تأثیر چشمگیری نداشته است (شریفی، 82، ص 61).

نظریه عصبی ـ زیستی

در نظریه عصبی ـ زیستی، رابطه بین هوش و ویژگیهای نظام عصبی مانند فیزیولوژی عصبی، فرآیندهای برق شیمیایی، اندازه و مشخصات مغز مورد بررسی قرار می‌گیرد. ساده‌ترین روش رابطه بین اندازه مغز و هوشبهر است که همبستگی قابل ملاحظه‌ای در این زمینه به دست نیامده است و تلاش دانشمندان برای تعیین ناحیه‌ای از مغز که به هوش مربوط باشد چندان موفق نبوده است. و این فرضیه رایج که فرآیندهای عالی ذهنی در منطقه‌ی جلوی پیشانی کرتکس مغز انجام می‌گیرد تأیید نشده است (شریفی، 82، صص 22-21).

هالستید[33] نظریه هوش زیستی را مطرح کرده است. به نظر وی تعدادی از کارکردهای هوش به نظام عصبی مربوطند و به طور نسبی از تأثیر عامل فرهنگی مستقل هستند، آنها پایه زیستی دارند و در همه افراد صرفنظر از عوامل فرهنگی به کارکردهای مغز مربوطند. نمونه‌ای از این کارکردهای هوش، توانایی انتزاع است یعنی اینکه فرد بتواند شباهتها و تفاوتهای بین اشیاء را درک و آنها را دسته بندی کند. یکی از نظریه‌هایی که به عنوان یک نظریه زیستی ـ عصبی شناخته شده است نظریه کتل در مورد هوش است، که به اختصار توضیح داده خواهد شد.

هوش سیال و متبلور کتل

تقریباً همزمان با گیلفورد، کتل نظریه وجود انواع مختلف هوش را رد کرد و نظریه خود را که دارای دو هوش بود ارائه داد که این دو هوش عبارت بودند از: هوش سیال و هوش متبلور

هوش سیال: یعنی توانایی یا استعداد کسب شناختهای تازه و حل مسائل تازه. هوش متبلور، یعنی تراکم شناختها در طول زندگی. تحقیقات نشان می‌دهد که هوش متبلور با افزایش سن بیشتر می‌شود، در حالی که هوش سیال، پس از 40 سالگی، سیر نزولی طی می‌کند (گنجی، 86، ص 76).

از نظر کتل هوش سیال بیشتر جنبه زیست شناختی و ژنتیکی دارد و لذا بیشتر غیرکلامی و نابسته به فرهنگ است. این هوش در تکالیفی که مستلزم انطباق با موقعیت‌های جدید است نقش اساسی دارد. هوش متبلور محصول هوش سیال است و شدیداً تحت تأثیر فرهنگ، تجربه شخصی و آموزش است و عمدتاً جنبه کلامی دارد (سیف، 85، ص 583).

انتقاد وارده بر نظریه کتل

تاکنون هیچ بخش یا قسمتی از نظام عصبی یافت نشده است که به طور مستقیم باهوش رابطه داشته باشد. تحقیقاتی که توسط هب انجام گرفت و باعث تعجب زیاد وی گشت این بود که وی مشاهده کرد پس از برداشتن مقدار قابل ملاحظه‌ای از بافت قطعه پیشانی مغز، هیچ نوع کاستی در هوش بیماران دیده نشد و حتی در بعضی از موارد مقداری افزایش در هوش این افراد نیز مشاهده می‌شد (هرگنان و السون، 86، ص 435).

 

نظریه رشدی هوش

پیاژه برخلاف نظریه روانسنجی که به نمره‌های آزمون و داده‌های کمی توجه دارند به کیفیت پاسخهای آزمودنی و دلایلی که این پاسخها بر آن استوار است توجه دارد (شریفی، 81، ص 24). او به پویایی هوش و تغییر آن در جریان رشد فرد معتقد است (لطف آبادی، 86، ص 85). تغییر هوش یک فرآیند فعال فرض شده که متضمن سازگاری پیشرونده با محیط از طریق تعامل بین جذب و انطباق است (سیف، 85، ص 583). بنابراین پیاژه اساس نظریه پردازانی را که معتقد به اندازه‌گیری هوش به وسیله نمره دادن به تعداد سوالات صحیح در آزمون هوش و اندازه‌گیری کمی آن بودند، بر هم زد و تغییرات کیفی را پیشنهاد کرد. او همچنین عقیده دارد که ما تا زمانی که چگونگی تحول هوش را ندانیم هرگز نمی‌توانیم به ماهیت هوش پی ببریم (کدیور، 85، ص 50). می‌توان گفت که هوش در نظریه پیاژه فرآیند سازگاری با محیط است.

نظریه شناختی و پردازش اطلاعات

در نظریه‌های پردازش اطلاعات بهترین راه را برای تبیین هوش بررسی نحوه‌ی ذخیره اطلاعات در حافظه و استفاده از آنها در حل تکالیف هوشی می‌داند. و به فرآیندهایی که اساس فعالیتهای هوشی هستند توجه دارند و تمایلی به بررسی اجزای هوش و ساختار آن ندارند. از نظریه‌های پردازش اطلاعات به ترتیب ابتدا نظریه سه وجهی اشترنبرگ و سپس نظریه هشت گانه‌ی گاردنر را به اختصار توضیح می‌دهیم. در نظریه اشترنبرگ هوش یک صفت کلی واحد نیست بلکه تابعی از بافت فرهنگی، تجارب قبلی و فرآیندهای شناختی (سیف، 85، ص 586).

به نظر اشترنبرگ «هوش از یک دسته مهارتهای تفکر و یادگیری که در حل مسایل تحصیلی و مسایل روزانه به کار می‌رود تشکیل شده است (همان، ص 584).نظریه هوش اشترنبرگ از سه بخش درست شده است که با یکدیگر در ارتباطند:

الف) بافت محیطی، بر کنترل فرد روی محیط زندگی‌اش تاکید می‌کند که به سه صورت ممکن است انجام بگیرد.

1ـ انطباق محیط با رفتار

2ـ انطباق رفتار با محیط

3ـ انتخاب محیط متناسب با رفتار

ب) تجربه‌های قبلی، که می‌تواند شامل؛

1ـ برخورد موثر با موقعیت‌های جدید که بینش نامیده می‌شود.

2ـ برخورد مؤثر و سریع با موقعیت‌های آشنا که خودکاری نامیده می‌شود.

ج) فرآیندهای شناختی: علاوه بر بافت یا موقعیتی که رفتار در آن رخ می‌دهد و چگونگی تأثیر تجربه بر رفتار باید نحوه تفکر فرد در مورد یک تکلیف یا به عبارتی به چگونگی پردازش آن به طور ذهنی نیز باید توجه کنیم. فرآیندهای شناختی شامل موارد زیر است:

1ـ تفسیر موقعیت جدید برای سازگار شدن آسانتر با آنها

2ـ جدا کردن اطلاعات مهم و مناسب از جزئیات بی اهمیت

3ـ تشخیص راهبردهای مفید برای حل کردن مسایل

4ـ یافتن روابط در میان اندیشه‌های به ظاهر نامرتبط

5ـ استفاده مفید از بازخوردهای بیرونی درباره‌ی عملکرد خود.

نظریه هوش گاردنر

از نظر گاردنر هوش عبارتست از: «استعداد حل کردن مسائل یا تولید محصولاتی که در یک یا چند فرهنگ با ارزش شمرده می‌شوند» (گاردنر و هتچ[34]، 1989؛ نقل از شریفی، 84، ص 5). او دیدگاهی نو و متفاوت از نظریه‌های قبل ارائه کرد که به سرعت مورد پذیرش بسیاری از برنامه‌ریزان آموزشی قرار گرفت (همان، ص 5).

گاردنر با انجام دادن پژوهشهای گسترده‌ای درباره‌ی مسائل بیولوژیکی و فرهنگی مرتبط با فرآیندهای ذهنی، هفت نوع هوش را پیشنهاد کرد که با دیدگاه سنتی هوش که بیشتر بر تواناییهای زبانی و ریاضی استوار است، تفاوت دارد (مارنات[35]، 2003؛ نقل از شریفی، 84، ص 5). این هفت نوع هوش به شرح ذیل است:õ

1ـ هوش منطقی ـ ریاضی[36] که شامل توانایی کشف الگوها، استدلال قیاسی و تفکر منطقی است. ویژگی افرادی که از این هوش در سطح بالایی برخوردارند عبارتست از: علاقه زیاد به حل مسأله، استفاده از الگوها و نشانه‌های انتزاعی، انجام عملیات ریاضی و تفسیر مقالات. این افراد بیشتر ریاضی‌دان، منطق دادن و دانشمند خواهند شد.

2ـ هوش زبانی ـ کلامی[37] که با کاربرد زبان مرتبط است شامل حساسیت نسبت به زبان گفتاری و نوشتاری و توانایی در کاربرد کلمات و زبان است. افرادی که از این هوش در سطح بالایی برخوردارند، درک عمیقی از مفاهیم و لغات درس دارند؛ می‌توانند به طرزی مؤثر با دیگران ارتباط برقرار کنند؛ در به‌کارگیری زبان به صورت گفتاری و نوشتاری ماهرند؛ توانایی یادگیری انواع زبانها را دارند و می‌توانند از این توانایی‌ها برای نیل به اهداف معین سود جویند. نویسندگان، شعرا، سخنوران و وکلای دعاوی از هوش زبانی ـ کلامی بالا برخوردارند.

3ـ هوش دیداری ـ فضایی[38] که شامل توانایی حل کردن مسئله از طریق دستکاری و ایجاد تصاویر ذهنی و اندیشیدن از راه تجسم دیداری است. این گونه افراد برای یادگیری مطالب از نقشه، نمودار، تصویر و فیلم استفاده می‌کنند. به نظر گاردنر این نوع هوش تنها به حوزه دیداری محدود نمی‌شود. زیرا او در پژوهشهای خود به این نتیجه رسید که کودکان نابینا نیز از این توانایی برخوردارند. پیکرتراشان، جراحان، هنرمندان گرافیک، دریانوردان و خلبان از این هوش در سطح بالایی برخوردارند.

4ـ هوش موسیقیایی[39] شامل توانایی در تشخیص آهنگ‌ها و لذت بردن از موسیقی است. هر یک از ما دارای درجه‌ای از هوش موسیقیایی هستیم. افرادی که از این هوش در سطح بالایی برخوردارند از موسیقی لذت می‌برند و از طریق اصوات، آهنگها و الگوهای موسیقی می‌اندیشند. این افراد ممکن است خواننده، آهنگساز یا رهبر ارکستر شوند.

5ـ هوش بدنی ـ جنبشی[40] که شامل توانایی کنترل حرکات بدنی، کار کردن ماهرانه با اشیاء، استفاده از تمام یا قسمتی از اعضای بدن برای حل مسایل و یا تولید محصول. افرادی که از این هوش در سطح بالایی برخوردارند می‌توانند فعالیتهایی را که در آن حرکت انگشتان و دست‌ها دخیل هستند با مهارت انجام دهند. البته هر حرکت بدنی نشانه‌ی بکارگیری هوش بدنی ـ جنبشی نمی‌باشد. مثلاً راه رفتن به صورت چهار دست و پا، یا خم و راست کردن بدن و... هوش بدنی جنبش محسوب نمی شود. هر گاه بتوانیم فعالانه مسأله‌ای را حل کنیم با محصولی را که در جامعه ارزشمند باشد. تولید کنیم می‌توانیم ادعا کنیم که هوش بدنی ـ جنبی را به کار گرفته‌ایم. نقاشان، هنرپیشه‌ها، صنعت گران و ورزشکاران از هوش بدنی ـ جنبشی بالایی برخوردارند.

6ـ هوش میان فردی[41] یعنی استعداد درک مقاصد، انگیزه‌ها و احساسات دیگران و مهارت در ایجاد روابط. این افراد به راحتی می‌توانند در دیگران نفوذ کنند و برای ایجاد ارتباط با دیگران از روشهای کلامی و غیر کلامی به راحتی استفاده کنند. فروشندگان، معلمان، پزشکان، رهبران مذهبی، رهبران سیاسی و مشاوران نیاز مبرم به هوش میان فردی دارند.

7ـ هوش درون فردی[42] شامل استعداد شخص برای خویشتن شناسی، درک احساسات، ترسها و انگیزه‌های خود است. این گونه افراد می‌کوشند تا احساسات درونی، رویاها، روابط خود با دیگران و نقاط قوت و ضعف خود را درک کنند.

گاردنر در سال 1999 دو نوع دیگر هوش، یعنی هوش طبیعت گرایی[43] و هوش هستی‌گرایی[44] را مطرح کرد. هوش طبیعت گرایی سبب می‌شود که شخص بتواند پدیده‌های طبیعت را بشناسد، آنها را طبقه‌بندی کند. این افراد می‌توانند اعضای گونه‌هایی را که خطرناک می‌باشند را تشخیص داده و به طرزی مناسب ارگانیسم‌های ناشناخته یا جدید را دسته‌بندی کنند. زیست شناسان و گیاهشناسان از این هوش در سطح بالایی برخوردارند.

هوش هستی گرایی، شامل حساسیت و استعداد برای درگیر شدن با پرسشهای عمیق درباره‌ی هستی انسان، مانند معمای زندگی، مفهوم مرگ و زندگی و پدیدآیی انسان در عرصه حیات و چرایی هستی است.

نظریه هوش گاردنر و موضوعهای درسی

مطالعه مقدماتی نظریه هوش چندگانه گاردنر درباره دانش‌آموزان نشان داد که میان انواع هوش مطرح شده گاردنر و دروس دبیرستانی مرتبط با آنها همبستگی نسبی وجود دارد. هر اندازه موضوع و محتوای درسی به سازه هوش مطرح شده نزدیک‌تر باشد، همبستگی میان آنها نیرومندتر است. چنانکه هوش کلامی ـ زبانی با میانگین نمره‌های دروس زبان و ادبیات فارسی و زبان خارجی در مقایسه با سایر دروس از همبستگی بیشتر برخوردار است .هوش منطقی ـ ریاضی در عین حال که با نمره‌های دروس ریاضی ـ فیزیک همبستگی نسبتاً بالایی دارد، با میانگین نمره‌های دروس زیست شناسی و شیمی و دروس فنی نیز همبسته است. همبستگی میان هوش منطقی ـ ریاضی، فضایی ـ دیداری و موسیقیایی با معدل دروس ریاضی و فیزیک و نیز همبستگی هوش بدنی ـ جنبشی با معدل دروس فنی نشان می‌دهد که موفقیت در این دروس با انواع هوش مذکور ارتباط دارد. این امر احتمالاً مؤید آن است که اولاً بخشی از دلایل موفقیت یا شکست دانش‌آموزان در دروس متفاوت با درجه هوش آنان در هر یک از انواع هوش چندگانه رابطه دارد. ثانیاً با ایجاد هماهنگی میان مطالب درسی و نوع هوش یادگیرندگان، می‌توان کیفیت یادگیری آنان را بهبود بخشید (شریفی، 84.ص17).

پیشنهاد

امروزه دربیشترنظامهای آموزشی ازجمله نظام آموزشی کشورمان هوش زبانی وهوش منطقی- ریاضی بیش از سایر هوش هایی که گاردنر مطرح می کند،مورد توجه قرار می گیرد. دانش آموزانی که در فعالیت هایی مانند نقاشی،موسیقی،طراحی ،ورزش وکاردستی و ارتباطات اجتماعی  که بر بکارگیری دیگرانواع هوش استوارند،می درخشند،به اندازه کافی تشویق و تقویت نمی شوند،و تاسف بارتراینکه به این دانش آموزان از نظر پیشرفت تحصیلی برچسب تنبلی،کم آموزی و حتی کم هوشی می زنند.

بر اساس نظریه گاردنر همه دانش آموزان از انواع هوش چند گانه برخوردارند،امادر یک یا چند نوع از انواع هوش رشد بیشتری می یابند و در موقعیت های یادگیری آنها را بیشتر مورد استفاده قرار می دهند.بنابراین به معلمان توصیه می شود به جای تاکید بر روشهای آموزش سنتی مبتنی بر هوش زبانی و منطقی- ریاضی ،بر حسب نوع و مطالب محتوای درسی و ویژگیهای شناختی دانش آموزان از انواع روشها یادگیری استفاده کنند.



[1]- Intelligence

[2]- Abstract Concept

[3]- Motivation

[4]- Instinct

[5]- Anxiety

[6]- Personality

[7]- Wechsler

[8]- Terman

[9]- Ebinghaus

[10]- Piaget

[11]- Practical

[12]- Analytical

[13]- Operational

[14]- Thorndike

[15]- Abstract Intelligence

[16]- Mechanical Intelligence

[17]- Mental faculty

[18]- s.t. Augustine

[19]- st. thomas Aquinas

[20]- Psychometric

[21]- Construct

[22]- Francis Galton

[23]- James McKean Kattell

[24]- Alfred Binet

[25]- Theophile simon

[26]- Stanford – Binet Test

[27]- Intelligence Quotient

[28]- Charles Spearman

[29]- Louis Thurston

[30]- J. P. Guilford

[31]- General intelligence

[32]- Factor analysis

[33]- Halstead

[34]- Hatch

[35]- Marnat

[36]- Logical - Mathematical

[37]- Verbal - Linguistic

õعمده این مطالب از مقاله(( مطالعه مقدماتی نظریه هوش چندگانه گاردنر،درزمینه موضوعهای درسی وسازگاری دانش آموزان)). فصلنامه نوآوریهای آموزشی. شماره 11، سال چهارم اقتباس شده است.

[38]- Bodily - Kincstic

[39]- musical

[40]- Bodily-kincstic

[41]- interpersonal

[42]- Intrapersonal

[43]- Naturalist

[44]- existential